تبليغاتX
روزهای بی بازگشت

چار دیواری اختیاری!

یه مدتیه که حسابی وزنم زیاد شده و تصمیم گرفتم که هر طور شده به همون وزن قبلی برسم. تقریبا غذام رو به نصف کاهش دادم اما هیچ تاثیری ندیدم. فرند جان گفت رژیم به تنهایی فایده نداره باید تحرک داشته باشی منم که جونم بالا میاد اگه تحرک داشته باشم :)))) یه مدتی سعی کردم توی خونه ورزش کنم دیدم اصلن طبق برنامه پیش نمیرفتم یعنی آدمیم که تا زور بالا سرم نباشه کاری رو انجام نمیدم.

هفته پیش که دختر عمه ام اومده بود برا درس خوندن، بحث لاغری و ورزش و اینجور چیزا شد که گفت که دختر عموش ازش خواسته باهاش بره کلاس ایروبیک از منم خواست که برم. منو زن داداش و عمه هم پــــــــــــــایه.

هفته پیش جلسه اول بود که از شانس خوبی که داریم مربی دیر اومد و برق رفت و سی دی خش داشت و مربی حالش خوب نبود و خلاصه هر چی بد بیاری بود اون روز سرمون اومد(بس که خوش قدم هستم :دی). اما با همه این احوال کلی خوش گذشت و خندیدیم.

چون جلسه اولمون بود حرکات رو بلد نبودیم مثل گیج ها شده بودیم. به عمرم اینقد خنگ بازی از خودم در نیاورده بودم :)))) مربی هم که دید ما جلسه اولمونه هیچی نگفت.

اما جلسه دوم بهتر بود. مربی حالش خوب شده بود و با ما همه حرکات رو انجام می داد. لذت ایروبیک وقتیه که حرکات رو به صورت زنجیره ای انجام میدیم. چندتا حرکات رو با هم ترکیب میکنیم و پشت سر هم تکرار میکنیم. اینقد باحاله وقتی جلوی آینه حرکات دسته جمعی رو میبینم. البته به شرطی که یه نفر که نا بلده جلوم نباشه!

اینکه به خاطر بسپریم اول چه حرکتی بود و چندتا بوده و پشت سرش چه حرکتیه نیاز به تمرکز داره. منم ردیف پشت مربی بودم. یه خانومی کنار مربی وایساده بود که انگار هیچ کدوم از این حرکات رو به عمرش انجام نداده بود، همشو اشتباه انجام می داد. منم که اونو میدیدم تمرکزم به هم میخورد و اشتباه انجام می دادم. یه دختره پشت من بود می گفت من تو رو میبینم قاطی میکنم! گفتم اتفاقاً منم این خانوم جلوئیه رو میبینم قاطی میکنم :)))) بس که ناجور انجام می داد حتی مربی هم قاطی کرده بود :))))))

کلن اگه حتی روی تناسب اندام تاثیری نداشته باشه حداقلش روی روحیه خیلی تاثیر میذاره. اون یک ساعت که میرم اونجا جز عمرم محسوب نمیشه. پیشنهاد میدم شمام امتحان کنین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:3  توسط زهرا  | 

اون از کجا از دل من خبر داره؟ اون از کجا میدونه که توی برزخ گیر کردم؟ از کجا میدونه نا امیدی افتاده به جونم؟ از کجا میفهمه چا حالی دارم؟

این اتفاقی نیست. حرفاش اتفاقی نیست! خدا، تو که میدونی به نشونه هات اعتقاد دارم پس نگو که این اتفاقی ِ!

تو این مدت چندین مورد نشونه برام فرستادی. همشو دریافت کردم اما تغییری نکردم. سستم.

وقتی بهم گفت: "وقتی داشتم می اومدم برات دعا کردم، گفتم خدایا من وقتی بهش میگم نماز بخون میگه چشم میخونم و ناامیدم نمیکنه، توام ناامیدش نکن" تنم لرزید. جمله "خدایا ناامیدش نکن" رو چندین و چندبار تکرار کرد.

اگه اتفاقی بود قبلاً می گفت. چرا حالا که به هیچی اعتقاد ندارم. چرا حالا که نه دعا، نه نذر و نیاز، نه گریه و التماس، هیچ کدوم دیگه برام معنی نداره. چرا؟

نلرزون منو! از اینکه حس میکنم بدجور حواست به منه و زوم کردی روی من! من میترسم خدا! من ازت میترسم :|


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 13:32  توسط زهرا  | 

اگه این ترم من مشروط بشم تقصیر اینه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 20:2  توسط زهرا  |