لطفا بهم بگید چه کنم؟
اینجا از دوستی به اسم کتی(کتایون) گفته بودم. یک شنبه که سر کلاس بودیم یادم رفته بود گوشیمو سایلنت کنم. صدای اس ام اس موبایلم اومد. عادت ندارم سرکلاس به اس ام اس یا تلفن کسی جواب بدم. فضولیم گل کرد ببینم کیه. دیدم کتایونه. نوشته بود "رضا دوباره برگشته میگه بیا دوباره شروع کنیم گفته قول میدم جبران کنم. من چی کار کنم؟" نتونستم بی تفاوت از کنارش رد شم. چون آمپرم رفته بود بالا از دست این پسر. منی که همیشه سرکلاس موقع اس ام اس بازی راضیه گوشی رو ازش می گرفتم و بهش می گفتم سر کلاس جای این کارا نیست، خودم داشتم اس ام اس بازی می کردم. خوب، موقعیت بحرانی بود. نمیشد جواب نداد
.
حالا ماجرای کتایون و آقا رضا رو براتون بگم.
توی دانشگاه دختری بود به اسم سهیلا که جزو دوستان صمیمی من بود تو دانشگاه. اون و کتایون همشهری بودن در ضمن هم خونه ای هم بودن. سهیلا خانم ما اسم دوست پسرش آقا هادی بود(اصرار عجیبی داشت ما بهش بگیم آقا هادی. در ضمن این دوتا الان با هم ازدواج کردن). این آقا هادی قصه ما اهواز درس می خوند و دوستی داشت به اسم رضا(همین آقا رضا). نمی دونم چی میشه که یهو تصمیم می گیرن کتایون رو با رضا آشنا کنن(اگه می دونستن چه عواقبی داره این آشنایی، هیچ وقت همچین کاری نمی کردن). خلاصه این کتی خانم ما با آقا رضا دوست شد. دختر از شمال کشور و پسر از جنوب کشور. یه مدتی رو با هم بودن. بعد از 4 یا 5 ماه از هم جدا شدن. دلیلش رو نمی دونم ولی فکر کنم به خاطر مسافت و راه دور بود. کتی بعد از اون می گفت دیگه با کسی دوست نمیشه و می گفت دوستی بدترین چیزه و از این حرفای جو گیری.... به یک ماه نکشیده بود که کتی رو تو دانشگاه با یکی از پسرا دیدیم. که اصلا از هیچ نظر با کتی جور در نمی اومد. کتی باهاش دوست شد و دلیلش هم این بود که احساس تنهایی می کنه و از این حرفا.... بعد از یه مدت کوتاه دید این پسره به دردش نمی خوره از اونم جدا شد. بعد از 7 یا 8 ماه یه روز خیلی غیر منتظره گفت که دوباره با رضا شروع کرده. خیلی خوشحال بود ما هم از خوشحالی اون خوشحال بودیم. و این دوستی 2 سال طول کشید.. اینم بگم که رضا از یه خانواده تقریبا پولداری بود. و کتی از یه خانواده متوسط. همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه نزدیکای عید 88 رضا میاد خواستگاری کتایون. و تازه توی جلسه خواستگاری یادشون میاد که فکر کنن کجا می خوان زندگی کنن. رضا میگه من تک پسر هستم نمی تونم دور از خانوادم زندگی کنم. پدر و مادر کتی هم میگن ما دختر راه دور شوهر نمیدیم و خود کتی هم میگفت نمی تونه دور از خانوادش زندگی کنه. و همه چیز به هم میریزه.
اون دفعه ای هم که من بهش دلداری می دادم سر همین قضیه بود. نمیتونست دوری اونو تحمل کنه. این دختر دیووانه شده بود. همش گریه گریه. چیزی که منو کفری می کنه و همیشه هم از کتی می پرسم اینه که توی این دو سال اصلا در این مورد که قراره کجا زندگی کنن صحبت نکرده بودن؟
وای دو نفر چقد می تونن بی فکر باشن آخه
اوضاع کتی خیلی درام بود. بهش گفتم حتما پیش یه مشاور بره. اون گفت که نمی تونه تو شهر خودشون بره پیش یه مشاور. منم گفتم بیاد اینجا، واسش وقت مشاوره گرفتم. یه روز اومد و رفت پیش مشاور. و کم کم داشت حالش خوب میشد که این پسره دوباره برگشت.... ای وای از دست شما پسرا که برگشت دوبارتون همه کارا رو خراب می کنه.
اون روز تا آخر کلاس هیچی نفهمیدم. همه حواسم پیش کتی بود. چقد سخته با اس ام اس یه چیزایی رو به یه نفر حالی کنی. تمام تلاشم رو کردم که مثل دو سال پیش احساساتی تصمیم نگیره. بهش گفتم اگه
واقعا می خواد جبران کنه و قول داده که بیاد تهران و برید اونجا زندگی کنین بیاد با خانوادت صحبت کنه. گفت اگه پدر مادرم بفهمن منو می کشن. می گفت بابام گفته اونا به درد ما نمی خورن(فکر کنم به خاطر اختلاف طبقاتی باشه). بعد از 7 8 تایی اس ام اس یهو دیدم که دیگه اس ام اس نداد. یکم صبر کردم بعدش خودم بهش اس ام اس دادم. گفتم چی شد؟ گفت بهش گفتم نه و گفتم گوشیشو خاموش کنه. الان هم دیوانه شدم دارم گریه می کنم.
دیروزصبح که واسه نماز بیدار شدم یه حسی بهم گفت یه اس ام اس دارم گوشیمو نگاه کردم دیدم کتی نوشته قصد خودکشی داره و ازم حلالیت طلبیده بود. وای مگه میتونستم بخوابم. همون موقع بهش اس ام اس زدم که دیوونه بازی در نیار. تا ساعت 8 که رفتم سرکار اصلا حواسم جمع نبود همش می ترسیدم بلایی سر خودش بیاره(از این دیوونه بازیا زیاد در میاره) ساعت 8و نیم اس ام اس داد که همه چی تموم شده. بهش گفتم رفتم خونه بهت زنگ میزنم گفت جلوی مامانم نمی تونم صحبت کنم، کی زنگ میزنی که من از خونه برم بیرون؟ گفتم ساعت 12 میرم خونه از اون به بعد زنگ میزنم. گفت شماره محل کارت رو بده من زنگ میزنم گفتم الان اینجا شلوغه هر وقت تک زدم بزنگ(دیروز هم آقای ف بود هم آقای د و هم یکی از مشتریامون. کلی هم کار سرمون ریخته بود) خلاصه ساعت 10 و نیم همه رفتن و کتی زنگ زد. نیم ساعت باهاش حرف زدم. تا حالیش کنم که همه بد بختیای دنیا مال اون نیست. آخرش هم واسه اینکه مطمئن بشم بلایی سر خودش نمیاره ازش قول گرفتم یه روز بیاد اینجا با هم بریم بیرون.
در ضمن شب قبلش قرص خورده بود(دیوونه) ومنگ منگ بود
زیرنویس۱: چرا شما پسرا اینجوری هستین؟ چرا دقیقا لحظه ای که داریم فراموشتون می کنیم دوباره برمی گردین؟
زیرنویس۲: کتی خطش رو عوض کرده بود رضا از دوستِ کتی با اصرار شماره کتی رو میگیره
زیر نویس ۳: واسش دعا کنید
زیر نویس ۴: بعید می دونم قضیه به همین جا ختم بشه
زیر نویس۵: دیشب یه چیزی در مورد رضا گفت که نمی تونم اینجا بنویسم چون کسانی که کتی رو می شناسن اینجا رو می خونن دلم نمی خواد اونا بدونن. اگه دوست داشتین بدونین بگین بهتون میگم. این موضوع خیلی مهمه و منو دچار تردید کرده
خواهش می کنم بهم بگید چطوری می تونم کمکش کنم؟
بعدا نوشت: دوستان مشکل اصلا خودکشی اون نیست چون خودم می دونم اون این کارو نمی کنه. ازتون می خوام بهم بگید چطور حالیش کنم که فراموشش کنه؟ اگه بگم فراموشش کنه چند سال دیگه نمیاد به من بگه تو گفتی فراموشش کن اگه باهاش ادامه می دادم شاید خوب میشد؟