تبليغاتX
روزهای بی بازگشت

روزهای بی بازگشت

چار دیواری اختیاری!

درش تخته شد

به پایان آمد این دفتر..... حکایت همچنان باقیست

زیر نویس1: اگه حرفی زدم که کسی ازم ناراحت شده، یا کاری کردم که کسی ازم زنجیده منو ببخشید پلیز

زیرنویس2: هر وقت فرصتی شد می خونمتون

زیرنویس3: همه تون رو دوست دارم و هیچ وقت هیچ کدومتون رو فراموش نمی کنم

زیرنویس4: زهرا جون از بابت دیشب بازم شرمنده

 

THE END

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 8:21  توسط زهرا 

فلسفه زندگی

تا حالا چقد روی فلسفه زندگی و این دنیا  و اون دنیا فکر کردین؟

من که وقتی بهش فکر می کنم، این دنیا با همه چیزایی که توش هست واسم مثل یه جبعه اسباب بازیه که یه نفر از بالا داره بهش نگاه می کنه . این جعبه اسباب بازیهای اونه و با این جعبه سرگرم میشه. و اون تنهاست. تنهای تنهای. یعنی اگه این جعبه نباشه. غیر از اون هیچ کسی و هیچ چیزی وجود نداره. نه پدری نه مادری نه حتی زمینی نه حتی آسمونی و.... حتی تصور اینکه هیچ چیزی وجود نداشته باشه واقعا وحشتناکه و خیلی سخت

فکرشو بکنید شما از یه جنسی باشید که تنهای تنها باشید  و هیچ کس مثل شما نباشه و همه چیز مال شما باشه

گاهی فکر می کنم زندگی ما فقط یه بازیه، یا مثل یه فیلم که از یه جایی شروع میشه و یه جایی هم تموم میشه.

اون دنیا واسه من غیر قابله درکه(البته می دونم از خصوصیات ادماست که نتونن درک کنن). ولی خب فکر کنین که ما مردیم و از این دنیای فانی رفتیم به دنیای باقی. خب اونجا چی میشه؟ کسی که جزو جهنمی هاست تاآخر باید اونجا بمونه؟ این آخر، انتها نداره؟ خب وقتی رفت تو اتیش نمی سوزه و نابود نمیشه؟ یا اینایی که جزو بهشتی ها هستن و میگن از میوه های بهشتی می خورن و حوری های بهشتی نصیبشون میشه و از این حرفا. خب اینا هیچ وقت دچار روزمرگی نمیشن؟ فکرش رو بکنین از صبح که از خواب پا میشین تا شب که می خوایین بخوابین(البته اگه اون دنیا چیزی به اسم خواب و بیداری وجود داشته باشه)همش خوشی و خوش گذرونی باشه و اصلا هم نگران هیچی نباشی و چیزی نباشه که واسه بدست آوردنش تلاش کنی ، کسی نباشه که غصه شو بخوری و.... اونوقت زندگی کسل کننده نمیشه؟

میگن این دنیا بی دلیل افریده نشده(خب قبول) و میگن این دنیا پلی هست واسه اون دنیا(اینم قبول) بعد که از این پل گذشتیم و رفتیم اون دنیا چی میشه؟ بازم برمیگردم به پاراگراف قبلی

راستش نوشتن اون چیزی که تصورات من هست خیلی سخته. نمی دونم چطوری باید بهتون بگم که متوجه بشید تو این ذهن من چی می گذره؟ امیدورام تا همین قدری که نوشتم متوجه شده باشید

نگید که من به این دنیا و اون دنیا و زندگی سطحی نگاه می کنم. اصلا اینطور نیست. من خیلی خیلی بیشتر از حد تصور آدما به این مسائل فکر می کنم و هیچ وقت هم به نتیجه نمیرسم. گاهی فکر کردن زیاد به این مسائل باعث میشه واسه به دست آوردن چیزایی که می خوام دست از تلاش بردارم. چون میگم آخرش که چی؟

زیرنویس بی ربط: خطر از بیخ گوشم رد شد. خدایا ممنون

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 8:51  توسط زهرا  | 

حواشی دیروز

اول از همه دوستانی که توی پست قبل منو راهنمایی کردن تشکر میکنم. واقعا از اینکه کمکم کردین ممنون. دیروز با کتی رفتیم بیرون و همه چیزایی که گفته بودین رو بهش گفتم و باهاش اتمام حجت کردم و گفتم کتی اگه خواستی بازم اسم این پسره رو جلوی من بیاری رو من حساب نکن.

حالا حواشی دیروز:

1.منتظر کتی بودم. کنار خیابون روی یه صندلی نشسته بودم. صندلیه پشت به خیابون بود یعنی من خیابونو نمی دیدم. یکم که نشستم. دیدم یکی داره میگه ببخشید خانوم. چند بار تکرار کرد. یکم به دور و برم نگاه کردم دیدم غیر از من هیچ خانومی اون اطراف نیست. پس منظورش حتما من بودم. برگشتم پست سرم رو نگاه کردم دیدم یه پسر جوون تویه یه پیکان بود. اولش هر چی گفت نشنیدم چون ماشینا رد می شدن و ما هم فاصله مون زیاد بود. گفتم میشه بلند تر صحبت کنین. گفت یه لحظه میای تو ماشین کارت دارم. منم گفتم من با شما کار ندارم و سریع رومو برگردوندم. گفت مطمئنی با من کاری نداری؟ جوابشو ندادم و دید این کاره نیستم رفت پی کارش.

یارو می خواست با پیکان دختر بلند کنه. باز اگه مرسدس بنزی بی ام و ای چیزی باشه آدم دلش نمی سوزه. ببینید چقد قیافه من چپر چلاقه که پیکان واسمون می ایسته

2.توی پارک که بودیم. من داشتم تند تند فک میزدم و واسه کتی حرف میزدم. دوتا آدم بی شخصیت داشتن از جلوی ما رد میشدن. اصلا فکر نمی کردم حواسشون پیش ما باشه. داشتم می گفتم: یارو گفته اول باید برادر اولم ازدواج کنه بعد برادر دومم ازدواج کنه بعد.... همین جور داشتم ادامه می دادم اون پسره برگشت گفت اوووه مگه چند تا داداش بودن اونا؟ منو کتی هم که اصلا نمی تونستیم جلوی خنده خودمونو بگیرم. اینقد آدم بی شخصیت اونجا بودن که کوفتمون کردن.

3. واسه ناهار رفتیم یه پیتزایی. پیتزاش اصلا خوب نبود. وقتی اومدم خونه یه حال بدی داشتم. بعدش هم که گلاب به روتون حالت تهوع و.... رفتم دکتر و یه سرم بهم زدن و الان هنوزم حالم خوب نشده.

4. وقتی می خواستم برگردم خونه، منتظر تاکسی بودم مگه تاکسی گیر می اومد. یه 206 با یه راننده خانوم جلوم ایستاد گفت: من تا معلم (میدون معلم منظورش بود) مسیرم می خوره اگه مسیر شمام همون وره سوار شین. منم از خدا خواسته سوار شدم. بعد که پیاده شدم پیش خودم گفتم نکنه این خانومه مسافر کش بوده. چون من اصلا تعارف هم نزدم که بهش کرایه بدم

ببینید من چقد با شخصیتم که 206 واسم می ایسته

نتیجه اخلاقی 1: با پیکان نمیشه دختر بلند کرد

نتیجه اخلاقی2: وقتی میرین پارک شخصیت داشته باشین و مزاحم دخترای مردم نشین

نتیجه اخلاقی3: اگه اومدین اینجا، پیتزایی چهل سی نرین. اصلا پیتزاهاش خوب نیست

نتیجه اخلاقی4: با 206 مسافر کشی نکنین چون کسی بهتون کرایه نمیده

یه سوال: چرا من آپ می کنم بلاگفا بوق نمیزنه؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 8:45  توسط زهرا  | 

طاقت بیار رفیق

لطفا بهم بگید چه کنم؟

اینجا از دوستی به اسم کتی(کتایون) گفته بودم. یک شنبه که سر کلاس بودیم یادم رفته بود گوشیمو سایلنت کنم. صدای اس ام اس موبایلم اومد. عادت ندارم سرکلاس به اس ام اس یا تلفن کسی جواب بدم. فضولیم گل کرد ببینم کیه. دیدم کتایونه. نوشته بود "رضا دوباره برگشته میگه بیا دوباره شروع کنیم  گفته قول میدم جبران کنم. من چی کار کنم؟" نتونستم بی تفاوت از کنارش رد شم. چون آمپرم رفته بود بالا از دست این پسر. منی که همیشه سرکلاس موقع اس ام اس بازی راضیه گوشی رو ازش می گرفتم و بهش می گفتم سر کلاس جای این کارا نیست، خودم داشتم اس ام اس بازی می کردم. خوب، موقعیت بحرانی بود. نمیشد جواب نداد.

حالا ماجرای کتایون و آقا رضا رو براتون بگم.

توی دانشگاه دختری بود به اسم سهیلا که جزو دوستان صمیمی من بود تو دانشگاه.  اون و کتایون همشهری بودن در ضمن هم خونه ای هم بودن. سهیلا خانم ما اسم دوست پسرش آقا هادی بود(اصرار عجیبی داشت ما بهش بگیم آقا هادی. در ضمن این دوتا الان با هم ازدواج کردن). این آقا هادی قصه ما اهواز درس می خوند و دوستی داشت به اسم رضا(همین آقا رضا). نمی دونم چی میشه که یهو تصمیم می گیرن کتایون رو با رضا آشنا کنن(اگه می دونستن چه عواقبی داره این آشنایی، هیچ وقت همچین کاری نمی کردن). خلاصه این کتی خانم ما با آقا رضا دوست شد. دختر از شمال کشور و پسر از جنوب کشور. یه مدتی رو با هم بودن. بعد از 4 یا 5 ماه از هم جدا شدن. دلیلش رو نمی دونم ولی فکر کنم به خاطر مسافت و راه دور بود. کتی بعد از اون می گفت دیگه با کسی دوست نمیشه و می گفت دوستی بدترین چیزه و از این حرفای جو گیری.... به یک ماه نکشیده بود که کتی رو تو دانشگاه با یکی از پسرا دیدیم. که اصلا از هیچ نظر با کتی جور در نمی اومد. کتی باهاش دوست شد و دلیلش هم این بود که احساس تنهایی می کنه و از این حرفا.... بعد از یه مدت کوتاه دید این پسره به دردش نمی خوره از اونم جدا شد. بعد از 7 یا 8 ماه یه روز خیلی غیر منتظره گفت که دوباره با رضا شروع کرده. خیلی خوشحال بود ما هم از خوشحالی اون خوشحال بودیم. و این دوستی 2 سال طول کشید.. اینم بگم که رضا از یه خانواده تقریبا پولداری بود. و کتی از یه خانواده متوسط. همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه نزدیکای عید 88  رضا میاد خواستگاری کتایون. و تازه توی جلسه خواستگاری یادشون میاد که فکر کنن کجا می خوان زندگی کنن. رضا میگه من تک پسر هستم نمی تونم دور از خانوادم زندگی کنم. پدر و مادر کتی  هم میگن ما دختر راه دور شوهر نمیدیم و خود کتی هم میگفت نمی تونه دور از خانوادش زندگی کنه. و همه چیز به هم میریزه.

اون دفعه ای هم که من بهش دلداری می دادم سر همین قضیه بود. نمیتونست دوری اونو تحمل کنه. این دختر دیووانه شده بود. همش گریه گریه. چیزی که منو کفری می کنه و همیشه هم از کتی می پرسم اینه که توی این دو سال اصلا در این مورد که قراره کجا زندگی کنن صحبت نکرده بودن؟

وای دو نفر چقد می تونن بی فکر باشن آخه

اوضاع کتی خیلی درام بود. بهش گفتم حتما پیش یه مشاور بره. اون گفت که نمی تونه تو شهر خودشون بره پیش یه مشاور. منم گفتم بیاد اینجا، واسش وقت مشاوره گرفتم. یه روز اومد و رفت پیش مشاور. و کم کم داشت حالش خوب میشد که این پسره دوباره برگشت.... ای وای از دست شما پسرا که برگشت دوبارتون همه کارا رو خراب می کنه.

اون روز تا آخر کلاس هیچی نفهمیدم. همه حواسم پیش کتی بود. چقد سخته با اس ام اس یه چیزایی رو به یه نفر حالی کنی. تمام تلاشم رو کردم که مثل دو سال پیش احساساتی تصمیم نگیره. بهش گفتم اگه

واقعا می خواد جبران کنه و قول داده که بیاد تهران و برید اونجا زندگی کنین بیاد با خانوادت صحبت کنه. گفت اگه پدر مادرم بفهمن منو می کشن. می گفت بابام گفته اونا به درد ما نمی خورن(فکر کنم به خاطر اختلاف طبقاتی باشه).  بعد از 7 8 تایی اس ام اس یهو دیدم که دیگه اس ام اس نداد. یکم صبر کردم بعدش خودم بهش اس ام اس دادم. گفتم چی شد؟ گفت بهش گفتم نه و گفتم گوشیشو خاموش کنه. الان هم دیوانه شدم دارم گریه می کنم.

دیروزصبح که واسه نماز بیدار شدم یه حسی بهم گفت یه اس ام اس دارم گوشیمو نگاه کردم دیدم کتی نوشته قصد خودکشی داره و ازم حلالیت طلبیده بود. وای مگه میتونستم بخوابم. همون موقع بهش اس ام اس زدم که دیوونه بازی در نیار. تا ساعت 8 که رفتم سرکار اصلا حواسم جمع نبود همش می ترسیدم بلایی سر خودش بیاره(از این دیوونه بازیا زیاد در میاره) ساعت 8و نیم اس ام اس داد که همه چی تموم شده. بهش گفتم رفتم خونه بهت زنگ میزنم گفت جلوی مامانم نمی تونم صحبت کنم، کی زنگ میزنی که من از خونه برم بیرون؟ گفتم ساعت 12 میرم خونه از اون به بعد زنگ میزنم. گفت شماره محل کارت رو بده من زنگ میزنم گفتم الان اینجا شلوغه هر وقت تک زدم بزنگ(دیروز هم آقای ف بود هم آقای د و هم یکی از مشتریامون. کلی هم کار سرمون ریخته بود) خلاصه ساعت 10 و نیم همه رفتن و کتی زنگ زد. نیم ساعت باهاش حرف زدم. تا حالیش کنم که همه بد بختیای دنیا مال اون نیست. آخرش هم واسه اینکه مطمئن بشم بلایی سر خودش نمیاره ازش قول گرفتم یه روز بیاد اینجا با هم بریم بیرون.

در ضمن شب قبلش قرص خورده بود(دیوونه) ومنگ منگ بود

زیرنویس۱: چرا شما پسرا اینجوری هستین؟ چرا دقیقا لحظه ای که داریم فراموشتون می کنیم دوباره برمی گردین؟

زیرنویس۲: کتی خطش رو عوض کرده بود رضا از دوستِ کتی با اصرار شماره کتی رو میگیره

زیر نویس ۳: واسش دعا کنید

زیر نویس ۴: بعید می دونم قضیه به همین جا ختم بشه

زیر نویس۵: دیشب یه چیزی در مورد رضا گفت که نمی تونم اینجا بنویسم چون کسانی که کتی رو می شناسن اینجا رو می خونن دلم نمی خواد اونا بدونن. اگه دوست داشتین بدونین بگین بهتون میگم. این موضوع خیلی مهمه و منو دچار تردید کرده

خواهش می کنم بهم بگید چطوری می تونم کمکش کنم؟

بعدا نوشت: دوستان مشکل اصلا خودکشی اون نیست چون خودم می دونم اون این کارو نمی کنه. ازتون می خوام بهم بگید چطور حالیش کنم که فراموشش کنه؟ اگه بگم فراموشش کنه چند سال دیگه نمیاد به من بگه تو گفتی فراموشش کن اگه باهاش ادامه می دادم شاید خوب میشد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:36  توسط زهرا  | 

هر کی با زهرا در افتاد ور افتاد(مخاطب خاص دارد)

آخ چقد خسته ام. همه جای بدنم درد می کنه. همش تقصیر سیندرلاست که هنوز بزرگ نشده. هی میگه بیاین بازی. فکر اینو نمی کنه که سنی از ما گذشته و دیگه وقتشه که بچه هامون بازی کنن. این دو روز( پنج شنبه و جمعه) همش بیرون بودیم. حسابی بدنم کوفته شده.  بهم دست نزنید که جیغم می ره هوا

دیروز تو راه برگشت یه مسیری رو پیاده رفتیم تا اینکه بابام بیاد دنبالمون. سیندرلا و زورو جلو می رفتن، من(تنهای تنها) پشت سرشون (البته با فاصله، که مزاحم لاو ترکوندنشون نباشم، صفر کیلومترن دیگه) پشت منم بنفشه و بلبل. واسه اینکه نشنوم چی میگن( خب اگه بشنوم منم هوس کنم اونوقت کی رو پیدا کنم واسم لاو بترکونه) هندزفریم رو گذاشتم تو گوشم و صداشو تا آخر زیاد کردم. صداش اونقد زیاد بود که بنفشه و بلبل هم می شنیدن و با آهنگ بشکن می زدن.

شارژ موبایلم تموم شد مجبور شدم هندزفریم رو از گوشم در بیارم. یکم که رفتیم من عقب موندم و اینا جلو می رفتن. هی دست همو می گرفتن و به هم دیگه آویزون می شدن و..... خلاصه صحنه هایی که نباید ببینم رو می دیدم. وقتی دیدم که اینا اصلا رعایت منو نمی کنن منم گفتم بچه ها صب کنید من جلو برم که بعضی صحنه ها رو نبینم. من جلو می رفتم و فقط صداشونو میشنیدم. گاهی اوقات بلبل میزد تو فاز خوندن منم جلو می رقصیدم.

از صدای خوندن بلبل خوشم میاد.

 

امروز سر کار همش اینطوری بودم

میگم چقد خوب می شد اگه شنبه از هفته حذف میشد. اونوقت هیچ وقت روز اول هفته بعد از تعطیلات وجود نداشت که آدم کسل باشه و همش به این فکر کنه که مثلا دیروز همین ساعت کجا بوده و امروز کجاست و هی حسرت بخوره که ای کاش الان دیروز همین موقع بود(فهمیدین چی نوشتم آیا؟؟؟؟)

اصلا شنبه ها رو دوست ندارم. به نظرتون راهی واسه حذف شنبه هست؟

 بی حالی این پست رو هم بذارین به حساب کسلی شنبه هایی که روز قبلش به گردش و تفریح گذشته

 

پ.ن: زهرا جون فقط به خاطر تو تائیدیه رو برداشتم

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:26  توسط زهرا  | 

معضل بی اس ام اسی

سیندرلا جان تولدت مبارک البته پیشاپیش(9 مرداد تولد سیندرلاست)

تولد پارسالت تو اون یکی وبلاگم رو یادته؟

 

تازگیا شماره یکی از دوستامو ازش گرفتم خواستم براش اس ام اس بدم هر چی تو inbox  و send گشتم چیزی نبود. اس ام اسای منو داشته باشین:

چه خبرا؟ چی کار می کنی؟

دلم برات تنگ شده بی معرفت

کجایی؟

هنوز شوهر نکردی؟

در کدامین نقطه به سر میبری؟

چه ساعتی؟

امروز شنا استاده؟

ساعت 9 سر کوچه باش

عجب شوهر خوش تیپی داری کوفتت بشه

و.....

به بنفشه میگم اس ام اس عشقولانه نداری میگه صب کن ببینم. ...... بعد از چند دقیقه: زهرا بیا اس ام اس عشقولانه بهت بدم. کدومو می خوای:

بیا خونه بابام اینا

سیب زمینی بگیر

ماست یادت نره

کی میای؟

کجا بیام؟

ناهار خوردی؟

و....

یعنی لاو ترکوندن بنفشه و بلبل منو کشته

به نرگس که پایه هر جور اس ام اسی هست اس ام اس دادم که یه چندتایی اس عشقولانه بده ببینم بلدی.... اونم طبق معمول گوشی رو انداخته تو اتاقش و رفته یللی تللی. بعد از 4-5 ساعت جواب داد گفتم نوشدارو بعد از مرگ سهراب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 11:7  توسط زهرا  | 

بازگشت کودزیلا(ایکون شیطونک)

./با توجه به درخواستهایی مکرر دوستان مبنی بر باز شدن کامنتدونی طی یه حرکت انتهاری و نمادین از کامنتدونی رونمایی شد/.

پ.ن اولی: به کامنتدونی پست قبل مراجعه شود پلیز

پ.ن دومی: منظور از گودزیلا همون کامنتدونی می باشد

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:40  توسط زهرا 

اینم تموم شد

امروز مثلا کنکور داشتم. چه کنکوری!

ساعت ۸ که سوالا رو دادن تا هشت و ۳۵ سرم رو برگه بود و داشتم با خودم کلنجار می رفتم با اطلاعات عمومی قوی!(اطلاعات عمومی چه ربطی به سوالات دروس عمومی داره؟؟؟) که دارم جواب سوالا رو بدم. بعدش سرمو بلند کردم یه نگاهی به اطراف کردم دیدم بقیه هم ظاهرا مثل من هستن. از اون به بعد فقط بچه ها رو نگاه می کردم تا سوالای تخصصی رو بیارن.

یه دختره جلوی من نشسته بود. سفید رو و خیلی ناز بود . چشاش از او مدلایی بود که من خیلی دوست دارم. یه لاکی به ناخنش زده بود که من عاشق رنگ لاکش شدم. واقعا که آدمو محو می کرد رنگش. یه دختره دیگه هم بود که اونم ردیف جلوی من نشسته بود هی بر می گشت منو نگاه می کرد. فکر کنم عاشقم شده بود. یا شاید تریپ نشستنم باعث شده بود منو نگاه کنه. آخه خیلی راحت لم داده بودم رو صندلی و دستامو به هم گره کرده بود و کلا خیلی ریلکس بودم. حتما تو دلش می گفت این دختره فکر می کنه اومده پارک...

آخ نمی دونید چقد گشنم بود. این بیسکویت رو هم نمی اوردن که بخوریم حداقل یکم وقتمون بگذره. سوالای تخصصی رو که آوردن وقتی گذاشتن کنارمون روی زمین. همون موقع صفحه اولش چند تا سوال ریاضی رو دیدم. هیچ کدوم رو نتونستم حل کنم. بعدش که گفتن سوالا رو بردارین از رو زمین. من که صفحه اولو دید زده بودم سریع رفتم سراغ صفحه دوم.

سوالای زبان تخصصی همیشه از همه سوالا راحتتره. اونا رو همه رو زدم. بعدش رفتم سراغ درسایی که مثلا خونده بودم. هیچ کدومو نتونستم بزنم. فکر کردم سوالای مدار منطقی رو می تونم بزنم ولی همه گیت ها فراموشم شده بود. هنگ کرده بودم اساسی.

خلاصه اینکه گند زدم به امتحان. جالب اینه که با پر روئی تمام دارم از خدا می خوام قبول بشم

****

دیشب یه اتفاق بد افتاد تو دفتر شاید بعدا بگم چی شده بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:20  توسط زهرا  | 

و زندگی همچنان پوچ است

اومده میگه من با آقای ف صحبت کردم. یه پیش فاکتور بنویس می خوام برم. میگم من تا از آقای ف اجازه نگیرم نمی تونم چیزی براتون بنویسم. زنگ زدم به آقای ف... 1 بار ...2 بار.... چند بار و جواب نداد. میگم متاسفم ایشون جواب نمیدن. میگه پس من چی کار کنم؟ گفتم برید بعد از ظهر بیاید. میگه بعد از ظهر اونجا تعطیله. میگم برید فردا بیایید میگه نمیشه، فردا دیره. سردرگم بودم که چی کار کنم. زنگ زدم به آقای د میگم یه آقایی به اسم آ اومده همچین چیزی می خواد. گوشی رو دادم باهاش صحبت کرد. بعدم بهم گفت براش بنویس. منم فاکتور رو نوشتم. وقتی دادم دستش. یه حسی بهم گفت نباید این کار رو می کردم(حسم هیچ وقت اشتباه نمی کنه) خلاصه پیش خودم گفتم خب من اجازه گرفتم سر خود که کاری نکردم. اون رفت. نیم ساعت بعدش اومدم بیرون از دفتر. گوشیم زنگ خورد یه شماره ناآشنا. پیش خودم گفتم اینم یکی از مزاحمهایی که این چند وقته کچلم کردن. با حالت عصبانی جواب دادم. سلام و احوالپرسی کرد(خودمو آماده کردم که بد و بیراه بگم) بعد گفت با آقای ف تماس بگیرین. گفتم من که الان دفتر نیستم. رفتم خونه بهش زنگ می زنم.

رسیدم خونه زنگ زدم به آقای ف. گفت کارم داشتی. منم گفتم آقای آ اومده بوده و .....بقیه ماجرا. اونو میگی پس افتاد بنده خدا. گفت چرا این کارو کردی. گفتم من به خود آقای آ گفتم بدون اجازه شما نمی تونم کاری کنم در ضمن آقای د باهاشون صحبت کرد و من با اجازه ایشون براش فاکتور زدم. گفت آخه اونجا ارگان دولتیه . مالیات می افته گردنم.(تقصیر من نبود من اجازه گرفتم)

*****

چند وقتیه که حسابی مزاحم تلفنیا اعصابم رو به هم ریختن(وقت گیر آوردن تو این هیری ویری). دیشب یکی زنگیده میگه ببخشید آقای ع میگم اشتباه گرفتی. بعد اس ام اس داده که "سلام فردا میای بریم دانشگاه؟" منم چون می دونستم شماره رو اشتباه گرفته جواب ندادم. یه تک زد یعنی جواب بده بازم جواب ندادم. بعد دوباره زنگ زده. میگه آقای ع؟ میگم اشتباه گرفتین. میگه آخه این شماره رو به من دادن. میگم حالا که می بینی مال منه. میگه از اول مال شما بوده. میگم آره. میگه شما خونتون کجاست مگه؟(چه ربطی داشت) با عصبانیت قطع کردم. اس ام اس داده که "چرا قطع کردین. خب اشتباه گرفتم دیگه چقد خشن" از کلمه خشن گفتنش خندم گرفت. چون همیشه تنها کسی که بهم می گفت خشن، سینا بود. یاد سینا افتادم. در ضمن صداش هم خیلی شبیه صدای سینا بود. ولی شماره سینا نبود(من شماره سینا رو دارم ولی اون نداره)

امروز صبح دوباره زنگ زده. فکر کردم حتما دوباره اشتباه گرفته خواستم بگم اشتباه گرفتین. که گفت خطتون رو نمی فروشین؟ میگم چند؟ میگه ...... گفتم چند؟ میگه:...(یکم پایین تر گفت) باز میگم چند باز پایین تر گفت. با عصبانیت گفتم نه خیر آقا من قصد فروش ندارم و دیگه هم مزاحم نشید لطفا.(اگه باهاش در مورد قیمت خطم بحث کردم فقط واسه این بود که جدن می خوام خطم رو عوض کنم به خاطر خیلی مسائل و از همه مهمتر مزاحم تلفنی)

***

به نظرم این طوری(بدون کامنتدونی) چند حسن داره

1- فکر می کنی غیر از خودت کسی اینجا رو نمی خونه پس راحتتر می نویسی

2- نگران طولانی شدن پست نیستی(چون اصلا از پستهای طولانی خوشم نمیاد خودمم نمیخونمشون البته به جر موارد استثنا که دوستان خوبم باشن می خونم)

3- یادم رفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:45  توسط زهرا 

زندگی پوچ

واقعا زندگی یعنی همین؟؟؟!!!!

 

پ.ن: به پوچی رسیدم٬ پوچی محض

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:33  توسط زهرا